پل

روی پل :

آب روان میگذشت

زیر پل :

من

 

تاب میخوردیم از گرد خویش

همه درختان هم میخواستند خود را در من اندازند و غرق شوند

دسته جمعی , مثل سین گاف لام لام

من آب شده بودم و آب , من

و یکدیگر را میطلبیدیم

 

آب سیگار میکشید و خاکسترش را در من می تکاند

من دود میدیدم و دود

پک میزد

مست گونه سیگار بعد از مشروب را می پکید

 

در آخر سیگار را در من انداخت

من که سرد بودم ناگاه سوختم دود شدم و قرمزی سیگار,  من شد خاموش

  
نویسنده : مسافر تکرار ; ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٦


 

ديروز مُردَم / مَردُم

از نگاه هاي ماشين هاي سبز

و غرق در چاله هاي پياده رو من مُردَم

و از نورانيت بيش از اندازه ي خداي شما؟

يا از جهل منِ كافر

مُردَم

 

ديگر به فتح|ه | نياز نيست به كسر|ه

من مرده ام

و از اين بابت مبهوت

چون اصلن قرار نبود ؟!

 قرار نبود بميرم

 خودم در خواب ديدم كه نميميرم | من ؟! | نه!! | نمي ميرم.

 

پس انگار من نيستم كه مينويسم

چگونه مرده نمينويسد ؟

شايد من نبودم كه مُردَم

مثل من بود ؟

 

شايدم بودم

انگار داروين شده ام

توهم دارويني گرفتم

پس دارم ميميرم

 

نگداريذ بميرد من

كه جهان ميميرد !

 

  
نویسنده : مسافر تکرار ; ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٦


 

باد فرياد ميزد (از ته دل)

و من!

هر دو ميدويديم

نميدانم ، از پي چيزي؟

                              يا در پي چيزي

                                                           هراسناك

اما ميدانم همه جا سكوت بود

                                           وما فريادوار...

ساعت صفر بود

ومن!

و ميگذشتيم

بي ايستگاهي در بين خطوط ثانيه

و تيك تاكمان شليك گلوله در گوشهاي يكديگر  بود

من نگاه كردم در آينه

و تو!

هر دو هيچ نداشتيم

براي گفتن | انديشيدن | شدن | ازدست دادن

و زيستن !!!

  
نویسنده : مسافر تکرار ; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦


 

بهاري ديگر

آآآآآآآآآه

بهاري ديگر

--------------------

من سرخ هستم و زرد

براي زيستن بهانه هايم ته كشيده اند

براي نه زيستن هم جستجوي بهانه مي كنم

--------------------

امروز صداها گوش خراشند

و نفس ها بد بو

و فكر ها منجمد

و لبخند ها و خوشي ها دروغين

  
نویسنده : مسافر تکرار ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦


 

روزها خسته ميرفتند

و من خسته تر از آن

رفيقان روز شب نارفيق

درختان بر دار آويزانند

و جنگل بنبست گشته از مه

 

برای ادامه ی راه توشه ای در بخچه ی پينه بسته ام نيست

  
نویسنده : مسافر تکرار ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٦


ليبراليسم

البته اين مبحث اصلن ربطي به موضوعيت اين وبلاگ نداره اما جهت اطلاعات عمومي خودم داشتم ميخوندم ديدم جالبه كه ديگران هم بخونند .

************************

اصطلاح لیبرالیسم برگرفته از ریشه لاتینی Liber به معنای آزادی است. لیبرالیسم در قاموس سیاسی نظریه‌ای است که خواهان حفظ درجاتی از آزادی در برابر هر نهادی است که تهدید کننده آزادی بشر باشد. لیبرالیسم در زمینه اندیشه‌های اقتصادی، به معنای مقاومت در برابر تسلط دولت بر حیات اقتصادی در برابر هر نوع انحصار و مداخله دولت در تولید و توزیع ثروت است.*

*******************

نظریه‌پردازان سیاسی، در مقام نظر می‌گویند: «دموكراسی یعنی لیبرال دموكراسی»، «لیبرالیسم تقدم تاریخی ـ وجودی بر دموكراسی دارد»، «بدون لیبرالیسم نمی‌توان دموكرات بود» و از جهت عملی می‌گویند: لیبرالیسم شرط لازم برای ایجاد دموكراسی است. اول جامعه‌تان را لیبرال كنید تا بعد جامعه‌تان دموكرات شود. **

******************

* از دانشنامه ي آزاد ويكي پديا

** مقالات اکبر گنجی

  
نویسنده : مسافر تکرار ; ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٥


بی حس

حس نبود / نيست / نمی آيد

 

نور نبود / نيست / نمی آيد

 

صدا بود / هست / می ماند

 

چه ؟؟ بودم / هستم / خواهم بود                   ؟

 

*****************

متنی بی حس / بی قانون / از سر بی صله گی

  
نویسنده : مسافر تکرار ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٥


 

دلتنگی ام بر فراز پشت بام

 

غمنامه ايست در آغوش باد

در کنار ديوارهايی که پر از لايه های غبار است

آسمانی پر از ابر های تيره

 

و بادی پر از غمنامه ها

                       و همين هاست خاطرات من

  
نویسنده : مسافر تکرار ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٥


 

چه بدنام بود

                      زنی که فقط مهربان بود ...

  
نویسنده : مسافر تکرار ; ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٥


 

گفتند : زندگی زيباست , زيبايی هايش را ببينی اگر!

-زیباييهايش را گشتم, ناچيز يود

گفتند: سعی کن از زندگی لذت ببری . به سختيهايش زياد فکر نکنی.

-لذت بردم . از بوييدن عطر گلها . لذت نفس کشيدن . لذت خوردن و آشاميدن.

لذت ديدن . و هزاران لذت ديگر .

 

لذت در آغوش گرفتن را نداشتم ,اما لذت عاشق بودن را داشتم.

لذت بوسيدن را نداشتم , اما لذت نگاه کردن را داشتم.

 

با اين همه لذت سر کردم

اما...

پوچی زندگی لذت ها را هم پوچ می کند . و مرا که خدا هستم.

پس لذت هم ذلت است!

  
نویسنده : مسافر تکرار ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٥


 

آنکه دانست زبان بست

وانکه میگفت ندانست . . .

  
نویسنده : مسافر تکرار ; ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ بهمن ،۱۳۸٥


 

زندگي يکنواخت شده است برايم . همه چيز حتي نفس نفس ثانيه ها !
خود کشي ها حتي
و حرف ها و برخورد ها  و شعرها !


از خودم و بهانه هايم هم خسته ام . به خاطر هين است تاکيدم بر راه بي انتهاست ! چون ميدانم راهمان و زندگيمان بيهوده است . راه هاي زيادي براي
اميدواري پيدا ميکنيم اما در نهايت آنها هم بيهوده هستند. پس همه ي راه ها به بزرگراهي ختم ميشود که پاياني ندارد !
مثل چرخه اي که دائما تکرار ميشود ! مثل حرکت در محور يک دايره .
بي انتها و پوچ!


دليل تکرار مکرر  و بيهوده ام اينست!
شايد مجبوريم خودمان را گول بزنيم . ما هميشه خود را گول ميزنيم .
روزي به بهانه ي عشق .
روزي به بهانه ي علم .
روزي به بهانه ي دين .
روزي به بهانه ي هر چيز که به زندگي ميتواند پيوندمان دهد .
روزهايي هم از ترس نبودنمان .
و بهانه هاي ديگر.


خود را گول ميزنيم و به زندگي پيوند ميدهيم !
نميدانيم چرا؟ اما خوب گول ميزنيم . و حقيقت ها را سعي ميکنيم فراموش کنيم. ما همه دروغگوييم به خود و همديگر.
شايد فکر ميکنيم بودنمان به از نبودمان است . اما چه فرقي ميکند؟

  
نویسنده : مسافر تکرار ; ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٥


(من روزي ميروم و بعد از آن ميخواهيد بدانيد چه ميگفتم!)


 

راه ميروم
سرم درد ميکند
و همچنان ميروم
ميدانم راهم بي انتهاست

 

خبرهاي خودکشي ميشنوم!
زياد
و ميروم
و ميدانم راهم بي انتهاست!

 

سرم گيج ميرود و زمين ميخورم
ماشين ها از روي سرم رد ميشوند
بر ميخيزم و باز هم ميروم
و ميدانم راهم بي انتهاست

 

پسران به دنبال دختران و دختران در انتظار پسران
و من راه ميروم
و همه چيز يکنواخت است
و ميدانم راهم بي انتهاست

 

دود در هوا ساکن است
و ساعتها
و روزها
و راه
و ميدانم راهم بي انتهاست

 

برج ها , قرص ها , رودخانه ها , رگها!
خودکشي ها هم يکنواخت شده
صحبتش همه جا هست
و من ميدانم راهم بي انتهاست

 

ميروم
در جاده قدم نهاده ام و ميروم
و از همه ي يکسان ها ميگذرم
و ميدانم راهم بي انتهاست!

  
نویسنده : مسافر تکرار ; ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٥


 

با درود به همه ی دوستان عزيز / متن هايی که اينجا نوشته ام مسلمن با تفکر بوده و  کاتوره ای نبوده و در زمانی نوشته شده که انديشه و احساس قلم را به حرکت در آورده اند / اگر بخواهيم نام اين متون را شعر بگذاريم شايد نتوان از لحاظ دستوری اسم شعر را به آن نسبت داد / دويت عزيز صراختن نظرشونو گفته بودند و من خيلی خوشحال ميشوم وقتی کسی روک باشد زيرا خودم نيز هستم / همچنين در ژی غلم شعر نيز هستم و ممنون هستم ازتون که نظرتتون رو صريح بيان ميکنيد / همچنين ز يار هميشگيم سهراب عزيز کمال قدر دانی را دارم که با نظراتش به من روحيه عطا ميکند /

  
نویسنده : مسافر تکرار ; ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٥


عاشق نمی شوم

دیروز بود که گفته بودم

گفته بودم که عاشق نمی شوم
که عشق جز بازی احمقانه ی کودکانه ای نیست
که گذراست
که فراموش می شود


اما امروز مجبور به عشق میشوم
و مجبور میشوم عاشق باشم

 

بدهی ها امانم را بریده اند !!!

  
نویسنده : مسافر تکرار ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ دی ،۱۳۸٥